X
تبلیغات
...یاد باد

۱۵ راه برای اینکه زندگی کنید، نه اینکه فقط وجود داشته باشید!

زندگی بهتر

زندگی بهتر

جک لندن گفته است، «درست‌ترین عملکرد انسان زندگی کردن است، نه وجود داشتن.» خیلی وقت‌ها اجازه می‌دهیم زندگی هر طور که دوست دارد بگذرد، هرچه که برایمان پیش می‌آورد را می‌پذیریم و امروزمان تفاوتی با دیروزمان ندارد. این نسبتاً طبیعی و راحت به نظر می‌رسد، به جز آن ندای همیشگی در مغزتان که می‌گوید، «وقتش رسیده کمی تغییر ایجاد کنی.»

برای آندسته از شما که دوست دارید از یکنواختی همیشگی نجات پیدا کنید، در زیر ۱۵ پیشنهاد ساده آورده‌ام که کمکتان می‌کند استفاده بیشتری از زندگیتان ببرید — زندگی را با تمام وجود تجربه کنید و از آن لذت ببرید.

قدردان آدم‌ها و چیزهای خوب در زندگیتان باشید

حرف‌های منفی دیگران را نادیده بگیرید

کسانیکه اذیتتان کرده‌اند را ببخشید

همان کسی باشید که واقعاً هستید

به ندای درونیتان گوش دهید

به استقبال تغییر بروید و از هرچه زندگی برایتان پیش می‌آورد لذت ببرید

روابطتان را هوشمندانه انتخاب کنید دارند را بشناسید

کارهای بکنید که در آینده از خودتان متشکر باشید

بخاطر همه مشکلاتی که ندارید، متشکر باشید

برای تفریح کردن وقت کافی بگذارید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1392ساعت 18:51 توسط saeed |

در این سال ها ژاپن تبدیل به یکی از جالب ترین کشورهای دنیا شده است. فرهنگ منحصر بفرد، غذاهای عالی و پیشرفت تکنولوژیک این کشور بقیه کشورهای دنیا را شگفت زده کرده و به آنها الهام بخشیده است.

با این وجود، بعضی از آداب و رسوم و سلایق ژاپنی کاملاً اشتباه درک شده است. این ۲۰ واقعیت حقایقی را در مورد ژاپن مشخص می کنند و ژاپن واقعی را به تصویر می کشند:

Japan[WwW.Kamyab.IR]

۱.گوشت خام اسب یکی از غذاهای محبوب و متداول در ژاپن است. این گوشت که باساشی نام دارد را نازک برش می زنند و خام می خورند.

۲. بیش از ۷۰ درصد ژاپن کوهستانی است. این کشور بیش از ۲۰۰ آتشفشان دارد.

۳. یک خربزه (شبیه طالبی) گاهی تا بیش از ۳۱۴۷۳ ین (۳۰۰ دلار) فروخته می شود.

۴. نرخ سواد در ژاپن حدود ۱۰۰ درصد است.

۵. میانگین عمر ژاپنی ها ۴ سال طولانی تر از آمریکایی هاست.

۶. در ژاپن مردان به عنوان معذرت خواهی سر خود را می تراشند.

۷. ...............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1392ساعت 18:44 توسط saeed |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1392ساعت 18:37 توسط saeed |

١٠ روش طبیعی برای مقابله با نیش پشه
 
 
پشه‌ها نیش می‌زنند و پس از 24 ساعت می‌میرند، اما جای نیش آن‌ها که سوزش دارد و قرمز شده، برای مدتی می‌ماند و باعث آزار فرد می‌شود.
 

10 راه طبیعی وجود دارد که می‌توان از آن‌ها برای مقابله با پشه‌ها و رهایی از نیش این حشرات به ویژه در طول شب استفاده کرد. اولین روش ، خلاص شدن از آب‌های راکد در اطرافتان است. به عنوان مثال، ظروف آب حیوانات خانگی و حوض‌ها محل مناسبی برای تخم‌گذاری این پشه‌ها و گسترش دامنه فعالیت آن‌هاست.
 

دومین راه .......

ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1392ساعت 18:32 توسط saeed |

عظیم‌ترین‌بنای‌ سنگی‌جهان

ساخت تخت جمشید یا آن‌طور که در کتیبه‌ها ثبت شده شهر مردمان پارسی، در 55 کیلومتری شمال‌شرق شیراز و مقابل جلگه مرودشت در سال 518 قبل از میلاد به دستور داریوش اول آغاز شد و جمعا حدود 120 سال به طول انجامید. این مجموعه عظیم با مساحت 135 هزار مترمربع، بزرگ‌ترین مجموعه باشکوه هخامنشی است که همه از سنگ ساخته‌شده.

 جالب است بدانید میان سنگ‌ها هیچ‌گونه ملاتی استفاده نشده و سنگ‌ها به یکدیگر چفت شده‌اند. البته در برخی موارد بست‌های آهنی معروف به دم چلچله‌ای مورد استفاده قرار گرفته است. مجموعه تخت جمشید شامل هفت کاخ (تالار)، نقوش برجسته، پلکان‌ها،‌ ستون‌ها ‌و دو آرامگاه سنگی است.

گرم‌ترین نقطه‌کره‌زمین

بیابان لوت در 80 کیلومتری شمال شهداد ، تپه‌ای مملو از گدازه‌های آتشفشانی با مساحتی معادل 480 کیلومتر مربع که گندم بریان می‌خوانندش و گاه نیز ریگ سوخته، گرم‌ترین نقطه کره زمین است با دمایی معادل 67 درجه سانتی‌گراد در سایه! در گندم بریان در فضایی با طول 200 کیلومتر و عرض 150 کیلومتر هیچ نوع زندگی جریان ندارد و شرایط به گونه‌ای است که علاوه بر گیاهان و حیوانات، حتی باکتری‌ها نیز توان زنده ماندن ندارند. در نتیجه اجساد تجزیه نشده و فقط بر اثر تابش خورشید خشک می‌شوند. 

تا پیش از کشف این منطقه توسط پروفسور کردوانی تصور می‌شد صحرای لیبی در شمال صحرای آفریقا با 57.7 درجه سانتی‌گراد گرم‌ترین نقطه کره زمین باشد؛ اما اکنون گندم بریان است. اگر قصد سفر به قطب گرمایی کره زمین را دارید، بین آبان تا فروردین بارسفر ببندید

بلندترین برج آجری جهان

برج یا گنبدقابوس سال 375 خورشیدی به دستور قابوس بن وشمگیر از پادشاهان آل زیار در جرجان (گنبدکاووس فعلی) پایتخت این حکومت به دلیل آرامگاه وی ساخته شد.

 

این بنا با آجرهای دنباله‌دار وملات و به شکل یک استوانه چندوجهی ساخته شده است که شامل پی و صفه بنا، سردابه، بدنه و گنبد مخروطی است. برج قابوس بر فراز تپه خاکی که حدود 15 متر از سطح زمین بلندتر است، قرار دارد. ارتفاع برج 55 متر است که با احتساب بلندی تپه، در مجموع 70 متر ارتفاع از سطح زمین دارد.

طولانی‌ترین غار ‌نمکی‌ جهان

غار نمکدان در جزیره قشم حدود 6580 متر طول دارد. تا پیش از کشف این غار، غار ‌نمکی سدام در فلسطین با داشتن طولی معادل 5685 متر به عنوان طولانی‌ترین غار نمکی جهان قلمداد می‌شد. جریان آب نمک در کف غار، از چشم‌اندازهای دلپذیر آن است. رطوبت جزیره و نفوذ آب در غار، سبب فروچکیدن آب نمک اشباع‌شده بر بدنه‌ قندیل‌ها می‌شود که شکل آنها را پیوسته دگرگون می‌کند.

 

غار نمکدان دارای یک دریاچه‌ نمک به ژرفای یک متر در فاصله 160 متری دهانه‌ ورودی است. از دل کوه نمکدان، یک جریان آب زیرزمینی همیشگی می‌جوشد که راه را به بیرون گشوده و پس از حل‌کردن نمک در راه خود، به شکل چشمه‌ نمک در دامنه‌ کوه نمایان می‌شود. این چشمه در گودال روبه‌روی خود، حوضچه‌ای طبیعی به رنگ سفید پدید می‌آورد.

بزرگ‌ترین بافت‌خشتی ‌جهان

یزد یکی از مهم‌ترین ‏شهرهای زنده و تاریخی کشور است که مجموعه‌ای کامل از بناهای دوره‌های مختلف زمانی شامل بازارهای قدیمی، مسجدها، باغ‌ها، عمارات، آتشکده‌ها و... را در خود جای داده است.


این شهر علاوه بر آن که بزرگ‌ترین بافت خشتی جهان است، با 743 هکتار عرصه و 5 هزار هکتار حریم، دست‌‏نخورده‌ترین بافت تاریخی کشور محسوب می‌شود.

بزرگ‌ترین جزیره غیرمستقل جهان

قشم، بزرگ‌ترین جزیره غیرمستقل دنیاست که در حساس‌ترین نقطه استراتژیک خلیج فارس و در دهانه تنگه هرمز واقع شده است. طول جزیره حدود 120 کیلومتر و عرض جزیره در نقاط مختلف متفاوت است. بیشترین عرض جزیره، مابین لافت و شیب دراز است. عرض متوسط جزیره را می‌توان معادل 14 کیلومتر در نظر گرفت. بخش وسیعی از کرانه‌های شمالی جزیره با جنگل دریایی حرا به وسعت 150‌کیلومتر مربع پوشیده شده است. جزیره قشم با مساحت 1491 کیلومتر مربع از 23 کشور دنیا وسیع‌تر است. به طور مثال قشم 2.5 برابر سنگاپور و بحرین و سان مارینو، 1.5 برابر هنگ‌کنگ، پنج ‌برابر مالدیو و 70 برابر ماکائوست.

 

 داغ‌ترین چشمه جهان

چشمه آبگرم قینرجه در جنوب مشگین شهر و در ارتفاع 1240 متری دامنه شمالی سبلان در مجاورت چهار چشمه معدنی دیگر قرار دارد. این چشمه با دمای 86 درجه سانتی‌گراد، داغ‌ترین چشمه کلرایدی جهان است که دارای سه دهنه است.

باتوجه به خواص درمانی عناصر موجود در آن بخصوص‌گوگرد بالا، برای درمان لنفاتیسم، راشیتیسم و روماتیسم‌های مزمن سودمند است. دمای بالای این چشمه تسکین‌دهنده درد و ضد تورم است. در کنار چشمه آبشاری است که بر زیبایی و جاذبه گردشگری چشمه قینرجه افزوده است.

 

کهنسال‌ترین درخت سرو جهان

یکی از پیرترین جانداران جهان، سرو ابرکوه با عمری حدود 4000 تا 4500 سال است. گرداگرد تنه این درخت روی زمین، 11.5 متر و بلندای آن 25 تا 28 متر برآورده شده است. در برخی اساطیر، کاشت این درخت زیبا به زرتشت نسبت داده شده است.

 


+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1392ساعت 18:39 توسط saeed |

دیوار بزرگ چین ، آرامگاه تاج محل (هند) ، شهر باستانی پترا (اردن) ، مجسمه حضرت مسیح ریودوژانیرو (برزیل) ، ویرانه های ماچو پیکچو متعلق به تمدن اینکا (پرو) ، هرم و بقایای شهر چیچن ایتزا متعلق به تمدن مایا (مکزیک) و کولوسئو رم (ایتالیا) به عنوان عجایب هفتگانه جدید جهان انتخاب شدند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1392ساعت 18:32 توسط saeed |

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد.



روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع بهگرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند…

به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت.

با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارها‌یشان رفتند... .....


این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.

این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 100 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را هر یک 80 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به 100 دلار به او بفروشید.»

روستایی‌ها که احتمالا مثل من و شما وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند...

البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون...!!!

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1392ساعت 18:2 توسط saeed |

ادیسون در سنین پیری پس از اختراع چراغ برق یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال
در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد. این آزمایشگاه بزرگترین عشق پیرمرد بود.


هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.

در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی
بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط جلو گیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است.

آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود.

پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن پیرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب دید که پیر مرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند. پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر میبرد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی! می بینی چقدر زیباست! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟ حیرت آور است! من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت. نظر تو چیه پسرم؟

پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟ چطور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟

پدر گفت : پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره
ایست که دیگر تکرار نخواهد شد!

در مورد آزمایشگاه و بازسازی یا نو سازی آن فردا فکر میکنیم. الان موقع این کار نیست. به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت.

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان
نمود.

آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع نمود

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1392ساعت 17:55 توسط saeed |

شمس و مولانا و قصه تهیه شراب توسط مولوی

 

می گویند: روزی مولانا، شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد. شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوار هستی؟!
شمس پاسخ داد: بلی.
.......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1391ساعت 15:39 توسط saeed |

به قـــولِ بابام
دیکتـاتـور اون بچّه ی دو ساله ست که بیست نـفر مجبورند به خاطــر اون کـارتون نگاه کنند
به قـــولِ داییم،
اگه خر اعتماد به نفس بعضی ها رو داشت الان سلطان جنگل بود...
به قـــولِ مارتین لوتر کینگ،
 گرفتن آزادی از مردمی که نمیخواهند برده بمانند,سخت است اما دادن آزادی به مردمی که میخواهند برده بمانند سخت تر است...!
به قـــولِ مایکل اسکوفیلد
همیشه اون تغییری باش که میخوای توی دنیا ببینی.
به قـــولِ خسرو گلسرخی:
بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ تا آیندگان ندانند بیعرضگانِ این برهه از تاریخ ما بوده ایم...!
به قـــولِ زنده یادحسین پناهی
تازه میفهمم بازی های کودکی حکمت داشت
زوووووووو.....
تمرین روزهای نفس گیرزندگی بود
به قـــولِ چارلی چاپلین
آموخته‌ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید
پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می‌توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
به قـــولِ چارلی چاپلین 
شاید بتوانی کسی را که خواب است بیدار کنی اما کسی که خود را به خواب زده هرگز...!
به قـــولِ حسین پناهی
قطعا روزی صدایم را خواهی شنید... روزی که نه صدا اهمیت دارد نه روز..
به قـــول ارنستو چه گوارا 
دستم بوی گل میداد
مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند...
اما هیچ کس فکر نکرد که شاید
... 
یک گل کاشته باشم
...!
 
به قـــولِ حسین پناهی
این آینده ,کدام بود که بهترین روزهای عمر را حرامِ دیدارش کردم؟
به قـــولِ والت ویتمن
 زندگی به من آموخت؛ 
بودن با کسانی که دوستشان دارم، از همه چیز با ارزش تر است.
به قـــولِ ژان پل سارتر
از همه اندوهگین تر شخصی است که از همه بیشتر می خندد!
به قـــولِ مارک تواین
آنجا که آزادی نیست،
اگر رای دادن چیزی را تغییر می داد،
اجازه نمی دادند که رای بدهید!
به قـــولِ برتراند راسل
مشکل دنیا این است، که احمق ها کاملاً به خود یقین دارند،
در حالیکه دانایان، سرشار از شک و تردیدند
+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1391ساعت 15:32 توسط saeed |

حکایت اول

یک روز آفتابی در جنگلی سرسبز شیری بیرون غارش دراز کشیده بود و حمام آفتاب میگرفت. روباهی که در حال گذر از آنجا بود با دیدن شیر توقف کرد...
- آقا شیره میشه بگی ساعت چنده؟... ساعت من خرابه...
- خرابه؟ خوب بده برات سریع تعمیرش
میکنم...............


حکایت دوم
بک روز آفتابی در جنگلی سرسبز خرگوشی بیرون لانه اش نشسته بود و با جدیت مشغول تایپ مطلبی با ماشین تحریر بود. روباهی که از آن حدود رد میشد توجهش جلب شد.

- هی گوش دراز... داری چی کار میکنی؟..........................



ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 16:58 توسط saeed |



ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 16:54 توسط saeed |

روزی مدیر یکی از شرکت های بزرگ در حالیکه به سمت دفتر کارش می رفت چشمش
به جوانی افتاد که در راهرو ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میکرد.

جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می‌کنی؟»

جوان با تعجب جواب داد: «ماهی ۲۰۰۰ دلار.»

مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود ۶۰۰۰ دلار را در
آورده و به جوان داد و به او گفت: «این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا
پیدایت نشود، تو اخراجی !

ما به کارمندان خود حقوق می‌دهیم که کار کنند نه اینکه یکجا بایستند و
بیکار به اطراف نگاه کنند.»

جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از کارمند دیگری که
در نزدیکیش بود پرسید: «آن جوان کارمند کدام قسمت بود؟»

کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: «او پیک پیتزا فروشی
بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود.»

نکته

برخی از مدیران حتی کارکنان خود را در طول دوره مدیریت خود ندیده و آنها
را نمی‌شناسند. ولی در برخی از مواقع تصمیمات خیلی مهمی را در باره آنها
گرفته و اجرا می‌کنند

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 16:53 توسط saeed |

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا
تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»

صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو
با کی داری حرف می ‌زنی؟»

کارمند تازه وارد گفت: «نه»

صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق.»

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره.»

مدیر اجرایی گفت: «نه»

کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 16:52 توسط saeed |

در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از
مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید: « برای شروع کار، حقوق مورد
انتظار شما چیست؟»

مهندس گفت: «حدود ۷۵۰۰۰ دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود.»

مدیر منابع انسانی گفت: «خب، نظر شما درباره ۵ هفته تعطیلی، ۱۴ روز
تعطیلی با حقوق، بیمه کامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک و
مدل بالا چیست؟»

مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: «شوخی می‌کنید؟ »

مدیر منابع انسانی گفت: «بله، اما یادت باشه اول تو شروع کردی.

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 16:52 توسط saeed |

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۳۰ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت.
از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد.
از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیه ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد.
خانمی بی آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد.
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان به همراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۳۰ دقیقه ای که ویلون زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند.
بیست نفر انعام دادند، بی آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون زن شد.
وقتیکه ویلون زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد.
نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمیدانست که این ویلون زن همان”جاشوا بل” یکی از بهترین موسیقی دانان جهان است، و نوازنده ی یکی از پیچیده ترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تئاتر های شهر بوستون، برنامه ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شرایط معمولی و ساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟
لحظه ای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟
آیا نبوغ و شگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 16:51 توسط saeed |

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله‌ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم‌ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه‌ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس‌ها می‌دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه‌ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده‌اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می‌زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می‌کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج مي‌گرفتند و پرواز می‌کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می‌توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس‌ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی‌تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی‌اش که در آسمان  پروازم‌ کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می‌برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می‌گفت به او می‌گفتند که رویای تو به حقیقت نمی‌پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
نتيجه: تو همانی هستي که می‌اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه‌های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.


نویسنده: گابریل گارسیا مارکز
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 16:31 توسط saeed |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 14:43 توسط saeed |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 9:24 توسط saeed |

یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 9:22 توسط saeed |

 

انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت)احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:«اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان  تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .» 

او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:«صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد.بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند.یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود.اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود،اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که:«آقای محترم!بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند.شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟»مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت:بله، حق با شماست.واقعاً متاسفم.راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است.. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم.نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»

استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ »و خودش ادامه می‌دهد که:«راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....

اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هر از گاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم .آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 9:8 توسط saeed |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 9:19 توسط saeed |

فیلم سینمایی جدایی نادر از سیمین ساخته ی اصغر فرهادی موفق شد هشتاد و چهارمین اسکار بهترین کارگردانی فیلم خارجی زبان را از آن خود سازد. این فیلم در دو بخش بهترین فیلمنامه غیراقتباسی و بهترین فیلم خارجی‌زبان در هشتاد و چهارمین دوره جوایز اسکار نامزد شده بود.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 9:13 توسط saeed |

اين بيماري ممکن است در کوتاه مدت بروز کند يا در طولاني مدت علايم آن آشکار شود. تشخيص اين بيماري برعهده پزشک معالج است تا با نمونه برداري و ديگر روش هاي تشخيصي التهاب معده و روده را شناسايي کند. از جمله عوامل بروز اين بيماري ترشح بيش از حد اسيد معده، کشيدن سيگار، مصرف غذاهاي داغ و پر ادويه و استفاده از داروهاي مسکن است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 15:10 توسط saeed |

پنج علامت اصلی بیماری کبد که باید جدی گرفت و بدنبال درمان آن بود از سوی متخصصان اعلام شد.

کبد آزمایشگاه شیمیایی طبیعی در بدن است زیرا اختلال در کار آن در وضعیت عمومی بدن منعکس می شود. کبد تصفیه خانه بدن است و اختلال در آن در همه جای بدن نمود می یابد:

علامت اول، پوست بیش از حد خشک یا چرب شده احتمالا جوش یا لکه های رنگی بر روی پوست به وجود آمده است.

دوم، تغییر رنگ، ساختار ناخن ها و مو، شکنندگی و ضعف موها و ناخن ها که علامت کمبود ویتامین های ADEF که آن ها را کبد سنتز می کند و می سازد، است.

سوم، بروز جوش های چربی زیر پوستی (لیپوم).

چهارم، وضعیت عروق که نشان دهنده اختلال متابولیسم کبد است.

پنجم، خستگی سریع و از دست دادن اشتها. می توان با پرهیز از مصرف غذاهای چرب، اضافه کردن میکرو عناصر، فسفولیپیدها و آنتی اکسیدان های فعال به کبد کمک کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 15:5 توسط saeed |


روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند.
در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد: «عالي بود پدر!»
پدر پرسيد: «آيا به زندگي آنها توجه كردي؟»
پسر پاسخ داد: «فكر مي كنم!»
پدر پرسيد: «چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟»
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت: «فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا. ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست!»
در پايان حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه كرد: «متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعا چقدر فقير هستيم!»
+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 17:22 توسط saeed |

دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .»
دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.»

+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 17:20 توسط saeed |

موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت. موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود. زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد:
- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟
دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت:
- بله، شما چه عقيده اي داريد؟
- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت:
- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.»
فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد.
او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود .
+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 17:17 توسط saeed |

لوئيز رفدفن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 17:15 توسط saeed |

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد……

 

 بزرگترین سایت فرهنگی و تفریحی ایرانیان |Funshad.com


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 17:8 توسط saeed |